زایمان
شاهزاده کوچولوی من داشتی تو دلم همش میچرخیدی و لگد میزدی دیگه جات داشت تنگ میشد باید میومدی به دنیا ی جدید ...عزیز دلم برای دیدنت روز شماری میکردم ...دو روز قبل اینکه به دنیا بیای خاله پریا از آمل اومد پیشم یعنی دقیقا شب یلدا..مامان جون و بابا جونم (مامان بابای خودم)شب قبلش اومدن که دیر رسیدن من احساس میکردم چیزی شده وقتی زنگ زدم گفتن ماشین خراب شده ی خورده دیر میایم وقتی اومدن باباام باهاشون بود(بابا عصر کار بود)و لباسای مامان جون و بابا جون کثیف بود پرسیدم چیزی شده گفتن نه از ماشین پیاده شدن کثیف شده
من که باور نکردمممم(دو روز بعدش متوجه شدم که تصادف شدیدی داشتن خدا رو شکر به خودشون چیزی نشده بود چون من نگران نباشم بهم چیزی نگفتن..قربون دل مهربونش برم)راستی دایی مسعودم خیلی دوس داشت بیاد ولی امتحان عربی داشتتت همش اصرار میکرد بعد امتحان بیاد....وقتی شب رسیدن ی خورده صحبت کردیم بعد خوابیدیم...مگه من خوابم میومد
نمی ذاشتم مامان جون و خاله پریام بخوابن همشش باهاشون حرف میزدم خلاصه خوابم برد صبح ساعت 6 بیدار شدیم همه صبحونه خردن ولی من نمی تونستم بخورم ..خیلیم گشنم بودد
ساعت 7.30 بود از خونه درومدیم ساعت 8 بود رسیدیم سریع بابا کارارو انجام داد (چهارشنبه دو نفری اومدیم همه ی کارا رو انجام دادیم ی سری کاراییی که همون روز ب اید انجام میدادیم مونده بود)که اونم 5 دقیقه ای تموم شد فک نمی کردم اینقد سریع کارا تموم بشه بابا اومد گفت بریم طبقه ی بالا اماده بشی بری اتاق عمل
من که از آمپولم میترسیدم حالا اصلا ترس نداشتم اصلا اینقد خوش حال بودم مامان جون خیلی نگران بود فک میکرد من میترسم ولی من خیلی خوشحال بودم
رفتیم بالا گفتن چرا دیر کردییییی.. من چزی نگفتم بعد ک ه پروندمو دیدن گفتن همه چیزت تکمیل سریع برو لباست عوض کن مامان جون بابا جون خاله پریا بابا بیرون در مونده بودن فک نمیکردن من به این زودی اماده شم برم اتاق عمل وقتی با لباس اتق عمل و رو ویلچر اومدم بیرون جا خوردن ماامان جون استرس و نگرانی تو چشاش کاملا مشخص بود بابا جونم چنتا عکس گرفت با اون لباسا ..خاله پریام میخندید میگفت این کلاه چقد بهت میاد
بابا لبخند میزند ..منم که کاملا خوشحال و سر حال بودم ی خانوم دیگه ام بود بابا من اون داشت گریه میکرد ولی رایان جونم مامانتو قویییی بود
.. خاله پریا میگفت ساناز هر کی میرفت گریه میکرد به جز تو
... ..مامان جون و بابا جونم (مامان بابا ی بابا)شب قبل اومده بودن رفته بودن خونهی خاله ی بابا که ما راحت تر باشیم ..عمه مهدیه ام خیلی دوس داشت بیاد ولی به خاطر شادلین کوچولو نتونستن بیان........خلاصه با هاشون خدافظی کردم
....رفتم اتاق عمل
من تا حالا اتاق عمل نرفته بودممم همه جا سبز بود ..خدا رو شکر دکتر بیهوشیم خیلی مهربون بود وقتی رو تخت خوابیدم ی چیزیای به دستم وصل کرد که وقتی وصل میکرد توضیح میداد که اینا چین ..ی کی برای فشار یکی .....15 دقیقه بعد دکترم اومد حالم پرسید و گفت اسم انتخاب کردی آخه ما بین کارن و رایان مونده بودیم ..گفتم احتمالا رایان بزاریم دکتر گفت اره من دیشب با پسرم صحبت کردیم هر دو نظر مون اینه که رایان قشنگ تر منم تشکر کردم ازش در حین صحبت ی پرده ی سبز جلوی صورتم گذاشتن نمیدیدم چیکار میکنن دکتر بیهوشیم همش شوخی میکرد میگفت چه مامان کوچولوییییی. .. یا پرده رو میکشید میگفت دالییییی ...منم خندم گرفته بود ..میخواستن استرسم کم کنن ولی من استرس نداشتم خیلی خوشحال بودم...بعد من گفتم هر وقت می خواین بیهوشم کنین بهم بگین ..اونم وقتی داشتن دارو میزدن گفتن الان بیهوش میشی سریع پرسیدم الان ساعت چنده گفتن 8.20 که دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی بهوش اومدم(خدا رو شکر خیلی راحت بهوش اومدم)تو اتاق ریکاوری بودم چشام که باز کردم ی خانومی بالا سر بود همش میگفت حاج اقا بیدار شو وقتی کانرم نگاه کردم دیدم ی پیر مردی کنارم ی خورده اولش جا خوردم من کجام
...بعد که پرستار دیدم به خودم اومدم...بعد که اوردنم بیرون همه بیرون بودن 2 تا بابا جونا و مامان جونا و بابا و خاله پریا دوربین به دست...همکار بابا با خانومش و دخترش...اومدم بیرون اول بابا رو دیدم بعد خاله پریا سریع ازش پرسیدم تو رو دیدن گفت اره گفتم چه شکلی بودی خاله گفت سفید تپل مپل خوشگل
......بعد بردنم تو اتاقم پرسیدم بچه رو نمیارین گفتن الان میارن بعد 15 دقیقه اوردنت خدایا این فرشته کوچولو ماله منه.. خدایا شکرت...ی پسر بچه ی سفید با چشمای درشت که همه جارو با دقت نگاه میکرد.. بعد گذاشتن تو بغلم وای خدایااااااااا چه حس قشنگیییییی
...بعد دهن خوشگلت تکون میدادی به حالت مکیدن الهی بمیرم گشنت بود بعد که بهت شیر دادم سریع خوردی خداروشکر..خیلی حس خوبی بوددددددددددد
خوب نه عالییییی بعد دیگه همه ی میومدن ملاقات خانومای همکار بابا...... خاله ی بابا..... عمو مجتبی ...مامان اینام که از صب بودن..دوستام....بقیه که هشپر بودن تند تند زنگ میزدن..خوب شد اتاق خصوصی گرفتیم وگرنه با این همه ملاقاتی بیرونمون میکردن
... شب مامان جون پیشم موند ..دستش درد نکنه... تو اصلا گریه نمیکردی..شیر می خوردی می خوابیدی
اتاق بغلیمون همهی بچه ها گریه میکردن ولی تو م5ثل ی مرد بودی قربونت برمممم
فردا صب ساعت 11 مرخص شدم با بابا مامان جون و خاله پریا رفتیم هشپر تا 5ماه اونجا موندیم
بماند بعد 40 روزگیت شبا چه قد گریه میکردی مامان جون بابا جون و دایی مسعود چه قد بی خواب میکردی..عزیزم باید قدر این بزرگترا رو بدونی قربونت برم


زایمان
